|
نه سر نیزه های اسکندر و نه
سم ستوران چنگیز و نه گل
زخمهای آن نه هول و لای
خانمان برش، هیچ کدام بر شوش سرافراز لطمه ای وارد نساخت.
خونی که درون شریانهای این شهر ماندگار جریان دارد ، شاهوری که شاهانه بر جلگه های
شوش تن میراند، خود گواه است، هنوز هر غروب از پس تپه های باستانی این شهر امید
طلوعی دارد.
هنوز الهه زیگورات ، حامی و نگهبان فرزند خود سوسیاناست.
هنوز سر ستونهای تخت داریوش ، گر چه دردمند و زخم
خورده، تراشیده و سایش یافته بر پاهای خود استوارند. |